از این لحظات ناامیدی شاید چن بار تو کله زندگیم بوده ..نمیتونم حکمته یه سری چیزارو بفهمم ..خیلی وقته منتظره تغییره چیزاییم که واقعا خودم نمیتونم تغییرشون بدم ..چیزایی که من مقصرشون نبودم ..خیلی وقته منتظرِ یه معجزه م و به خودم وعده ی صبوری میدم ..حالم خوب نیست ..و اینجور وقتا کسی به جز تو نیست که بخوام باهاش حرف بزنم ..حالا اگه تو میخوای منو نبینی یه حرفه دیگه ست ..اگه چشمات رو بستی ..اگه قصد کردی که جوابه هیچ کدوم از حرفامو ندی ..نمیدونم .. دوست دارم فقط بخوابم و هیچ فردایی نباشه ..دوست دارم تمامه این لحظه ها الکی باشه .. دروغ باشه .. یکی بهم بگه همش خواب بوده ..من خیلی سال زحمت کشیدم برای رسیدن به اینجا . .و درست موقعی که باید همه چی آروم میشد، بر عکس همه چی خراب شد ..یه عمر با جون کندن خودم رو کشیدم بالا و دقیقا لحظه ی رسیدنم ، افتادم ..واقعا فک میکنی من چجوری باید بیست ُ پنج سال در صورته زنده بودن ، کار کنم؟واقعا چرا باید این اتفاقا بیوفته؟خدای من .. شاید تاوانه گناهامه .. شایدم مثه ادما میگی من زیادی سخت میکنم همه چی رو ..شایدم اصلا نمیخوای گوش بدی به حرفام ..شاید من بیخودی دست و پا میزنم ..توی تمامه زندگیم خودم رو توی کسایی دیدم که عاشقانه دوستشون داشتم ..مامانم ، بابام ، خواهرم و برادرم ..ولی توی بدترین لحظه هام حتی نمیتونم با یکیشون حرف بزنم ..من بازم با حضورشون آرومم ، با غصه شونم درد میکشم ..ولی این لحظه نمیدونم کجام .. تو کجایی .. احساس تنهایی میکنم .. با خودم و دردام .. با خودم و زندگیه نامعلومم .. با خودم و شکستام .. و تویی که نمیدونم اصلا منو میبینی؟
برچسب:
نویسنده: حامد سامانی
تاريخ: شنبه
8 بهمن
1401 ساعت: 12:44